تحصيلات تکميلي

تاريخ دفاع : 13/7/76

رشته و گرايش : فلسفه-غرب

استاد مشاور : دكتر مرتضي حاج حسيني

نام و نام خانوادگي : عبدالرضا صفري

دانشكده : ادبيات و علوم انساني

استاد راهنما : دکتر مهدي دهباشي

ترجمه‌ و بررسي‌ «آموزه‌ هيوم‌ درباب‌ فاهمه‌» اثر رالف‌ چرچ‌

چكيده

معرفت‌ شناسي‌ فلسفي‌ صحنه‌ برخورد آراء و عقايد گوناگون‌ بوده‌ و هست‌. در اين‌ گيرودار در مغرب‌ زمين‌ دو گروه‌ تجربه‌ گرايان‌ و عقلي‌ مسلكان‌ به‌ طور سنتي‌ در برابر يكديگر قرار گرفته‌اند. اين‌ يكي‌ خاستگاه‌ و مناط‌ اعتبار اصول‌ عقلاني‌ را تجربه‌ جزئي‌ حسي‌ مي‌داند و آن‌ ديگري‌ به‌ منشاءفطري‌ و ابزار فطري‌ در بروز و باليدن‌ اصول‌ مذكور معتقد است‌. تجربه‌ باوري‌ عكس‌العمل‌ صريح‌ متفكران‌ در برابر اصالت‌ مابعدالطبيعه‌ و اصالت‌ عقل‌ است‌. روح‌ حاكم‌ برعصر روشنگري‌ انسجام‌ اصالت‌ عقل‌ دكارتي‌ را برهم‌ زد و اصالت‌ علم‌ جديد به‌ ويژه‌ فيزيك‌ جديد مطرح‌ شد. اين‌ متفكران‌ نقطه‌ پاياني‌ بر پژوهش‌هاي‌ مابعدالطبيعي‌ نهادند و حتي‌ اساس‌ عقلي‌ بنيان‌ علوم‌ يعني‌ استقراء زير سوال‌ رفت‌. آنان‌ هرنوع‌ ضرورتي‌ از عليت‌ را سلب‌ كرده‌ و تداعي‌ صور نفساني‌ و آنگاه‌ بازتاب‌ شرطي‌ را به‌ جاي‌ آن‌ قرار دادند. تجربه‌ باوران‌ نه‌ تنها محصول‌ پيشرفت‌ علوم‌ جديد بلكه‌ حاصل‌ شرايط‌ اجتماعي‌ يعني‌ طبقه‌ بورژوازي‌ و جهان‌ نگري‌ حاصل‌ از آن‌ هستند. فيلسوفي‌ چون‌ هيوم‌ كه‌ در اين‌ رساله‌ به‌ عقايد معرفت‌ شناسانه‌ وي‌ پرداخته‌ايم‌ ارج‌ نگرش‌ تجربي‌ اروپائي‌ است‌. همان‌ طور كه‌ راسل‌ هم‌ گفته‌ است‌، او عقايد پيشينيان‌ خويش‌ را به‌ نتيجه‌ منطقي‌اش‌ رسانيد و در جهت‌ وي‌ پيشتر رفتن‌ امكان‌ ندارد. دل‌ مشغولي‌ اصلي‌ هيوم‌ خاستگاه‌ و طبيعت‌ شناسائي‌ است‌. اوكل‌ شناسائي‌ را محدود مي‌كند به‌ انطباعات‌ يعني‌ احساس‌ ها اعم‌ از بيروني‌ و دروني‌ و ديگري‌، تصورات‌ كه‌ اينان‌ تصاوير و روگرفتهاي‌ كمرنگي‌ است‌ كه‌ از اندبشيدن‌ و استدلال‌ كردن‌ نمودار مي‌شوند. انطباعات‌ هميشه‌ مقدم‌ بر تصورات‌ است‌. و آنچه‌ هيوم‌ نام‌ باور بر آن‌ مي‌نهد همواره‌ تصوري‌ است‌ كه‌ از انطباع‌ معادل‌ خويش‌ استنباط‌ ميشود. تجربه‌ گرائي‌ هيوم‌ از نوع‌ ذره‌ گرايانه‌ است‌. براساس‌ ديدگاه‌ وي‌ آنچه‌ ما از جهان‌ بيرون‌ از حوبش‌ دريافت‌ مي‌كنيم‌ تنها ادراكات‌ از هم‌ گسسته‌ حسي‌ است‌. آموزه‌ معرفت‌ شناسانه‌ او سبب‌ مي‌شود تا هيوم‌ عاقبت‌ تمام‌ مقولات‌ مابعدالطبيعي‌ چون‌ عليت‌، جوهر، استقراء و... را زير سوال‌ برده‌ و منتفي‌ اعلام‌ كند. اكر ادراكات‌ ما ادراكاتي‌ از هم‌ گسسته‌ است‌ پس‌ هيچ‌ انطباعي‌ از«ضرورت‌»علي‌ هم‌ نداريم‌ لذا تصوري‌ از ضرورت‌ هم‌ نداريم‌. ضرورت‌ تنها ناشي‌ از تداعي‌ ميان‌ تصورات‌ از هم‌ گسسته‌ است‌. تكرار مكرر اين‌ انطباعات‌ و تداعي‌ ميان‌ آنهاست‌ كه‌ خاستگاه‌ تصور ضرورت‌ است‌. نقطه‌ عزبمت‌ هيوم‌ در انكار حجيت‌ استقراء از نفي‌ ضرورت‌ علي‌ است‌. اگر ضرورتي‌ در ميان‌ نباشد پس‌ چه‌ اميد مي‌توان‌ داشت‌ كه‌ فردا هم‌ بر نهج‌ امروز باشد؟ چنين‌ است‌ كه‌ شك‌ هيوم‌ پاي‌ مي‌گيرد، البته‌ نه‌ شكي‌ فراگير در عرضه‌ عمل‌ و زندگي‌ بلكه‌ شكي‌ در عرصه‌ تفكر فلسفي‌. او به‌ هنگام‌ تبيين‌ جوهر يا وجود ممتد و مستقل‌ هم‌ با توجه‌ به‌ ذره‌ گرائي‌ خويش‌ معتقد است‌ كه‌ ماهيچ‌ انطباعي‌ از تصور جوهر نداريم‌. ادراكات‌ از هم‌ گسسته‌ ما تنها با مدد متخيله‌ و قواي‌ آن‌ است‌ كه‌ مي‌تواند فواصل‌ اين‌ ادراكات‌ را پركند و آنگاه‌ تصور وجود ممتد را فراهم‌ آورد. هيوم‌ خود را از روحانيت‌ رها ساخت‌ و در عرصه‌ اخلاق‌ و دين‌ بر اين‌ عقيده‌ رفت‌ كه‌ ادعاي‌ شناسائي‌ در مورد خدا، گيتي‌، جوهر، روح‌ و خود ادعائي‌ عبث‌ است‌.